تبليغاتX
بهانه ای برای با تو بودن
تو را قدم زده ام...

تو را قدم زده ام
با همین پاهای خوشکیده
تا انتهای رویاهای ت
جا مانده از اتفاقی شیرین
تو را بارها قدم زده ام
چه تلخ می گریزی
تا نیفتی در من
که همه ی ستاره هایت را
توی مشتم
تو می هراسی
نکند مشتم وا شود
یا رویاهایت را بدزدند
راست می گویی
حواسم پرت است و سر براه نیستم
و هی می میرم
از اتفاقی ساده
در ارتفاع استغنا و چشمان تو

قبول قبول
قدم هایم را بر می گردم
دوست دارم گفتن هام را
به گوش باد هایی بی نام می دهم
تا به صحرا های بی رویا
بی علف
و حتی سایه ای
ببرد


نوشته شده توسط داود عباسی در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 ساعت 0:40 | لینک ثابت |