تبليغاتX
بهانه ای برای با تو بودن
طنابی رو که به دنیا بستی پاره کن...

 

 

مردی بود که در زندگی

آرزوی بزرگش فتح قله های بلند دنیا بود

روزی تمام کار و زندگی و خانواده خود را رها کرد

 و به سراغ این  آرزو رفت .

به تنهایی به دل کوه زد و تا میتوانست بالا رفت.

  ناگهان هوا خراب شد

 به طوری که مرد یک متر جلوتر خود را نمیدید

به ناگه زیر پایش خالی شد

 و مرد با سرعت به دره سقوط کرد

در همین حین با تمام وجود فریاد زد

خدایا کمکم کن

ناگهان طنابی که به کمر بسته بود محکم شد

و او در میان زمین وهوا معلق ماند

ندایی به او نهیب زد: من خدای تو هستم.

اگر ایمان داری که من میتوانم تورا نجات دهم

طنابی که به تو وصل است را پاره کن

مرد کمی اندیشید وبعد طناب محکمتر چسبید

کوهنوردان 2 روز بعد جسد مردی معلق را یافتند

که از سرما یخ زده بود

در حالی که طنابی به کمرش بسته شده

 تنها یه متر بیشتر با زمین فاصله نداشت..

نوشته شده توسط داود عباسی در یکشنبه هجدهم تیر 1385 ساعت 0:26 | لینک ثابت |