
مردی بود که در زندگی
آرزوی بزرگش فتح قله های بلند دنیا بود
روزی تمام کار و زندگی و خانواده خود را رها کرد
و به سراغ این آرزو رفت .
به تنهایی به دل کوه زد و تا میتوانست بالا رفت.
ناگهان هوا خراب شد
به طوری که مرد یک متر جلوتر خود را نمیدید
به ناگه زیر پایش خالی شد
و مرد با سرعت به دره سقوط کرد
در همین حین با تمام وجود فریاد زد
خدایا کمکم کن
ناگهان طنابی که به کمر بسته بود محکم شد
و او در میان زمین وهوا معلق ماند
ندایی به او نهیب زد: من خدای تو هستم.
اگر ایمان داری که من میتوانم تورا نجات دهم
طنابی که به تو وصل است را پاره کن
مرد کمی اندیشید وبعد طناب محکمتر چسبید
کوهنوردان 2 روز بعد جسد مردی معلق را یافتند
که از سرما یخ زده بود
در حالی که طنابی به کمرش بسته شده
تنها یه متر بیشتر با زمین فاصله نداشت..
![]()
![]()
![]()